منوچهر خان حكيم

242

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

آنكه بر لب رودخانه دشت قراقى ، كه محل غروب آفتاب بود ، فرود آمدند . راوى گويد كه آن ملك روسيا بود . خبر به آن مردم رسيد كه اسكندر با درياى لشكر به اين مرزوبوم آمده و در فلان مكان نشسته است . قبطال روسيا ، كه پادشاه آن طايفه بود ، خبردار شد سان ديد ؛ سيصد هزار كس بر سر او جمع شد . آن جمع را برداشته ، آمد در دو فرسنگى لشكر اسكندر فرود آمد و با مردم خود گفت كه : اسكندر را چه‌قدرت و منزلت است كه در پيش لشكر من تواند ايستاد و تاب مقاومت من آورد ؟ من سپاه او را در حملهء اول زير و زبر خواهم كرد . بعد از ايراد اين سخنان با هفت هشت نفر از ملازمان و انيسان خود سوار شده ، آمدند تا به نزديك لشكر اسكندر ؛ پشته‌اى بود بر فراز آن برآمده ، نظر بر آن سپاه كرد . بعد از آن به ياران خود گفت كه : از اين سپاه مرا پاى كمى نيست ، ايشان به اين زيب و زينت مانند زنانند ؛ اگر بر ايشان سر سوزنى برسد ، دهن بگشايند و بگريزند و چون ما بر ايشان حمله كنيم ، ايشان تاب يك حملهء ما نتوانند آورد . چون رفيقان قبطال اين مزخرفات را از او شنيدند ، زبان گشوده گفتند كه : تا ما زنده‌ايم بدين عهد مىنماييم كه ما همه مانند نهنگ بحر بلا بكوشيم و از اين گلستان رنگ‌وبو نگذريم . چون قبطال لشكر خود سرگرم « 1 » حرب ديد ، خرّم شد و ايشان را نوازش كرده به تدبير جنگ متوجّه شد و به تمهيد اسباب حرب اشتغال كردند . از اين جانب هم خسرو لشكرشكن قرار گرفته بود و بعد از آن سرداران لشكر را نوازش بسيار كرده هريك را فراخور حال او به وعده‌هاى بلند اميدوار گردانيد . چندان زر و مال و اسباب شفقت كرد كه زياده از اندازهء توقع ايشان [ بود ] . بعد از آن گفت : اى دلاوران ! لشكرى ( 154 ) كه اكنون در برابر ما آمدند ، سالوسى و دزدى از ايشان مىآيد و هرگز ايشان را با دلاوران مصافى نيفتاده است ؛ سلاح جنگ و اسبابى ندارند ، ايشان را علاج كردن دشوار نيست . چون من تيغ از غلاف بكشم و از جاى بجهم كوه البرز را از جاى برآورم و بيمى از روسيا ندارم كه مثل سيلاب از كوه فروريزند ، از ايشان نبايد ترسيد . سالاران سپاه زبان به دعا گشودند و گفتند : شهريارا ! دغدغه به خاطر شريف

--> ( 1 ) . سرگرم : در اينجا به معنى دلگرم و علاقه‌مند .